Dead Inside

roots

بی تجربه باشی و زیاده خواه و خودرای؛ بهترین سالهای زندگیتو بذاری و آخرش یکی از قطعات پازلی که تو این مدت جمع کردی با مجموعه جور درنیاد و مجبور بشی دوباره از صفر شروع کنی یا به کل بِکِشی رو یه مسیر دیگه…

ثبات قدم و انگیزه برای پیش رفتن عشق و دلگرمی میخواد، مثل زمین صاف برای پازلم یا سیمان برای آجر تو ساختن دیوار…

وقتی هیچکدوم ازینا جور درنیاد و لنگ بزنه و وقتی مجبور بشی از تلاش دست بکشی و قناعت پیشه کنی دیگه مثل قبل نیست…

از درون کوچ کردی ولی از درون احساس غربت میکنی…

خوشحال نیستم. تازه از من بدترم هستند، میدونم😐

البته با همه اینا وضعیت ایران هم تو جهان همه چیو سختتر کرده :[

فول سوفانه

میگن سختی ها الماس وجود آدمو ناب میکنه و جلا میده.

اونایی که زودتر از ما به فکر ریاست و اربابی بودن قسمت خوبشو برداشتن و مدیریت باقیشم گرفتن دستشون؛ این شد که ما جهان سومی ها بدنیا اومدیم تا به بهانه های واهی با هم بحث کنیم و به خیال خودمون افشا کنیم و توجیه و زیر فشار مشکلات له بشیم و جهان سومی گذران زندگی داشته باشیم یا قوی تر شده و به دنیای بهتری کوچ کنیم تا رویای خدمت رسانی پخته و جا افتاده شده مان را در دنیایی که غیرمستقیم از تحمل سختی در دنیای ما نشئت گرفته عرضه کنیم.. و پاداش پیروزی کسی که تخصص و تجربه ی بیشتری در این راه کسب کرده خدمت به اربابان در جهان اول میباشد.

ازین گذر ایران و کشورهای آسیایی و خاورمیانه و آفریقا اینا همیشه همینن که هستن. شاید بدتر، ولی بهتر نمیشن!

ما متخصصینمون رو با نفت دو دستی تقدیم میکنیم چون واقعیت بزرگتری پشت پرده جریان تمام امور رو در دست داره و ما اینو نمیدونیم.

ترانه های خاطره انگیز نزدیک عیدنوروز دهه70 که از تلویزیون پخش میشد

دهه شصت و هفتاد از تلویزیون یه سری آهنگهایی پخش میشد که شاید خاص نبودن ولی برای من خاص شدن مخصوصا که الان دیگه فکر نمیکنم حتی اینها هم اجازه پخش داشته باشن😀

یاد بچگیام و نزدیکای عید و روزای خوبی که داشتم همه با گوشه ای از این آهنگها برام رنگ تازه ای میگیره. امیدوارم روزها و سالهای بهتری پیش رو داشته باشیم تا حسرت گذشته هارو نخوریم دیگه ♥

 

زیباست در باران تازه شدنها

رقص گلها در آغوش چمن ها

می رسد پیغام آسمانی ، زندگانی زیبا زندگانی..

ای خوشا در سحن سبزه گلشن

قصه گفتنهای باران با من

نقل تر میبارد دامن دامن

چشم دل از این همه زیبایی روشن

چشمه در چشم شادی میجوشد

خاک عریان رخت از گل میپوشد

نقل تر میبارد دامن دامن

چشم دل از اینهمه زیبایی روشن

ای نسیم ای سحر ای پیک بهاری

در پر خود پیغام از دلبر داری

بوی گل میکشدم سوی شکفتن

بوی وفا بوی صفا بوی شکفتن

نغمه خوان چلچله در جشن گلها

نو به نو میخواند هستی زیبا

Download

================================

گل میروید به باغ، گل میروید

با شبنم صبحگاه رخ میشوید

گل جلوه ای از جمال جانانه ی ما

بلبل به ترانه وصف او میگوید

ابر آمد و بر سر چمن گوهر ریخت

از ژاله به جام لاله ها اختر ریخت

این قاصد کوی دوست، این پیک بهار

در ساغر روح عارفان باور ریخت

گل میروید به باغ، گل میروید

با شبنم صبحگاه رخ میشوید

Download

================================


بهار آمد با عطر گل راز

زند بلبل با نغمه ی آواز

نوا آمد از باغ و دشت و دمن:

بیا که روشن شده لاله به صحرا

به باغ سبزه چه نقشی زده باران

که اکنون دل عاشق شده شیدا

زه بهاران شده شکوفه باران گلشن

بنگر ای گل من لطف خدا را

لاله رویید زمین پر گل و ریحان بینی

ز شقایق همه جا گشته چراغان بیا

بیا که روشن شده لاله به صحرا

به باغ سبزه چه نقشی زده باران

Download

================================

سرشارم امشب از غزل سرشارم امشب

بیدارم امشب تا سحر بیدارم امشب

اشک است و لبخند و گل و آیینه بازی

پرواز آهی نغمه ای عرض نیازی

اشکست و لبخند و گل و آینه بازی

پرواز آهی نغمه ای عرض نیازی

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

 ذوق شکفتن در دلم سر میکشد باز..

مرغ امیدم در افق پر میکشد باز..

در کوچه ی نور و صدا ره میسپارم

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

در کوچه ی نور و صدا ره میسپارم

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

Download

================================

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

دوباره پنجره ها بال عشق باز کردند

دوباره آینه ها با تو مهربان شده اند

شکوفه های معطر دوباره میخندند

که میزبان قدمهای ارغوان شده اند

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

بهار آمد و آن لاله های روشن دشت

چراغ خلوت شبهای عاشقان شده اند

سنوبران جوان روی شانه های زمین

دوباره چتر گشودند و سایبان شده اند

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

Download

================================

قاصد سبز بهار؛ بر لبش پیغام یار

باز هم در میزند، باز هم در میزند

در میان سینه ام؛ شادمان و بیقرار

باز دل پر میزند، باز دل پر میزند

نُقل تر پاشید ابر و نم نم باران گرفت

چون درخت و سبزه دلها هم جوان شد جان گرفت

در بهار تازه دل هم برگ و باری تازه یافت

چشم بینا در جهان دل بهاری تازه یافت

وصل شد این سو و آن سو با پل رنگین کمان

خاک بالید و برآمد بوسه زد بر آسمان

قاصد سبز بهار؛ بر لبش پیغام یار

باز هم در میزند، باز هم در میزند

در میان سینه ام؛ شادمان و بیقرار

باز دل پر میزند، باز دل پر میزند

در بهاران تازه شد ، فرصت دیدارها

شاد بنگر با نسیم ، رقص گندمزارها

قهرها خود مهر شد ، گل دمید از خارها

نغمه ها سر داده اند، بلبلان با سارها ، بلبلان با سارها…

Download

================================

محبت در دلم چون آب جوشید

زنور روشن مهتاب نوشید

سحرگاهان چو شبنم از سر شوق

صبوری کرد تا دیدار خورشید

من از دنیای عشق و شور مستی

چنین افتاده ام در دام هستی

به بند خود گرفتار و اسیرم

رهایم کن رها از خودپرستی

محبت در دلم چون آب جوشید

ز نور روشن مهتاب نوشید

سحرگاهان چو شبنم از سر شوق

صبوری کرد تا دیدار خورشید

ای رها ای رها.. به دریاهای محنت ، بجو راز محبت ، اگر داری امید ساحل ای دوست.. مشو از زورق دل غافل ای دوست..

Download

================================

وقتی که پا میذاره

دریا به روی شنها

مرغابیها میشورن

پرهاشونو تو دریا

وقتی برای ساحل

دریا صدف میاره

شبها به روی بندر

بارون ماه میباره

یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه

تا ساحل زندگی با من شنا میکنه

وقتی موجای سنگین ، از پله های دریا ، میرن که سر بذارن ، به روی تخته سنگا

وقتی که دست دریا ، رو شونه ی غروبه ، خورشید خانوم هراسون ، تو خونه ی غروبه

یاد تو در دل من ، طوفان به پا میکنه

تا ساحل زندگی ، با من شنا میکنه

حالا غروب که میشه ، بی تو دلم میگیره

مثل ماهی تو ساحل ، جون میده و میمیره

بعد تو مرغابیها

همزاد آب نمیشن

موجهای خسته بی تو

زنجیر خواب نمیشن

Download

================================

مهربان شو آفتاب نوبهار

برق شادی زد سحاب نوبهار

داستان صحبت گل با نسیم

تازه گشته در کتاب نوبهار

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

جویبار و چشمه و کوه و چمن

شاد و مستند از شراب نوبهار

قصه ی بی برگی و سرمای دل

محو شد در التهاب نوبهار

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

دیدگان جان و دل روشن کند

جلوه های بی حساب نوبهار

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

Download

================================

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید..

برگهای سبز بید!

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد..

خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار..

خوش به حال چشمه ها و دشتها..

خوش به حال دانه ها و سبزه ها..

خوش به حال غنچه های نیمه باز…

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز..

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

Download

================================

باز آهنگ طراوت میکند

از گل و باران حکایت میکند

از درخت مهر سیبی میکند

در میان شهر قسمت میکند

بوسه بر دست محبت میزند

از صمیمیت حمایت میکند

با دلی از آینه تابنده تر

هر تبسم را اجابت میکند

آیه ی تطهیر دلهامان صفاست

روز و شب آن را تلاوت میکند

مهربانی میکنم گرباکسی

از خدای خود اطاعت میکنم

Download

ویوا وی!

Bulb © Dennis Fischerقوانین پیشفرض حاکم بر دنیا با گذر زمان پوسته سختی به خودش گرفت و پیچیده تر شد، اونقدر به خودش پیچ و تاب خورد و کلاف تنید که معلوم نشد روح بی آلایش مردمانش تو کدوم هزارتو گم شده!

امروز همون بچه ای که از سر نداری یا حسادت اسباب بازی دوستش رو برداشت و واسه خودش قایم کرد، با رشد توانایی پنهان کاری و توانایی تظاهر به راستگویی و.. که امروز تبحر بیشتری درش پیدا کرده به مراتب از اون بچه ی مالباخته دیروز و بیچاره ی امروز در این روزگار موفقتره.

..و بی نهایت تیپ مختلف که دور و برمون وول میخورن!

نقشها ثابته،آدمها میان و میرن و این نقشها رو بارها بازی میکنن و بازم میرن و بازم و بازم و بازم… ما هم نقش بازی میکنیم، گاهی وقتها تقلید میکنیم و گاهی وقتها هم برمیگردیم به  خود بچگیهامون به اون واقعیتی که هستیم؛ شفاف و نورانی!

بچه ی خوب، امروز به تقاص دیروز بد شده و بچه بد دیروز، امروز رُل خوب رو بازی میکنه. و بعضی جاهای دیگه هم خوب، خوب مونده و بد هم بد..

بد میاد و میره و بدی باز جاشو میگیره.این یکی پیشرفته تر میشه و اینبار در پوسته ی خوبی قایم میشه و خودش رو خوب جا میزنه و خیلیارو گول میزنه و خیلیارو نه، ولی  اینم باز میره. دفعه بعدی شاید بیشتریارو گول بزنه و قویتر از قبل، ولی بازم میره… میره و بازم میره انقدر که  مسیرش جاری به سمت دوردستها جایی که طول و عرض و زمان و مکان با هم یکی شدن و فرقی بین بد و خوب نیست پیش بره و شاید روزی برسه که نه خوبی برنده باشه نه بدی.

حُزن آباد

Photo By Aria Mehrرفته بودیم حسن آباد برای خرید کاموا و میل بافتنی و غیره.. کنار پل مغازه های کاموا فروشی بود و سیل عظیم خانومایی که اکثرا چادری و مسن بودن. رفتیم تو یه مغازه مادرم میخواست چندتا کامواشو که قبلا فروشنده تو یه روز خلوت و آروم بهش گفته بود «اگه نخواستی بیار پسش میگیریم» رو پس بدیم! اما وقتی جریان رو شرح دادیم  با یه حالا بد و توهین آمیزی جواب سربالا داد! خلاصه منم یواشی به مادر گفتم بیا بریم ولش کن.. بعد از اونم به جاهای دیگه سر زدیم که اونجا دیگه فروشنده نزدیک بود مشتری خانوم خیلی پیر رو بزنه دیگه! و یه مغازه دیگه هم به این ترتیب دوباره با مشتری پیرزن دعوا کردن..البته من با اینکه بهم برخورده بود ولی بیشتر حق رو به فروشنده ها میدادم! نحوه رفتار خانومهایی که معلوم بود خیلی زود شوهرشون داده بودن و شاید متناسب با رشد جسمانیشون که در دوره نوجوانی به پایان میرسه، رشد و بلوغ اجتماعیشون هم در همون نقطه عطف بیشتر بالا نیومده و مشغله ذهنی جز زندگی خانواده شون نداشتن (البته این نسبیه، ولی در کل در خیلی موارد کیفیت جای خودشو به کمیت میده) همین مورد هم که درسشون رو تا دوره راهنمایی یا دبیرستان بیشتر ادامه ندادن یکی از پس رفتهای اجتماعی میتونه باشه.

این جهان کوه‌است و فعل ما ندا…. باز گردد این نداها را صدا (مثنوی)

من اون روز فهمیدم رفتار فروشنده های عصبی و پرخاشگر بازتاب رفتار همین خانومهای چادری و سمج خریدار کاموا بود. کسانی که به اصرار کامواهای زیادی مطالبه میکردن یا بعضیاشونم مثل ما(!) اومده بودن کامواهای دستخوردشون رو پس بدن(البته کاموای ما دستخورده نبود و محترمانه رفتار کردیم!!) و در راس همه اینها خانم هایی که تو این گیرودار چندتا کاموا هم بلند میکردن!

خواستم بگم چادر اگه حجاب برتر هست و مصونیت میاره ولی یه چیزی از اون واجبتر هم هست که علاوه بر مصونیت احترام و جامعه سالمتری هم در پیش داره! احترام بذار و درست رفتار کن تا احترام ببینی(البته من فکر نمیکنم خانومهایی که من دیدم از این رفتارها ناراحت شده باشند) این یه نمونه کوچکی بود که من اون روز دیدم. مشت نمونه خروار..

یاد اون پست قبلیم که درمورد سپاه دانش بود افتادم.. اینجا که تهران و پایتخته به این صورته وای به حال اون روستای دور افتاده و محرومی که چندسال باید زمان بگذره تا یه تحول مثبتی به غیر از اینایی که تو صدا و سیما فقط نشونشون میدن صورت بگیره و بفهمن چی میتونستن باشن و چی میتونستن پرورش بدن ولی متاسفانه آفت لعنتی که به جون این مملکت افتاده ای اجازه رو نمیده!

*این عکسی که گذاشتم از فلیکر و لینک دادم 2008 گرفته شده. اول شک کردم اینجا همونجایی که رفته بودم! خیلی عوض شده،چه حیف..

بازم سکوت میکنم..

تعریف میکرد یه ماه زودتر به راه افتادی. یه روز دیدیم پاشدی رو پاهات ایستادی و تند از این سر اتاق دویدی اون سر! بعد نشستی و از اونروز تا یه مدت مدیدی دیگه روی پاهات نایستادی! حالا از اون جریان به بعد نگاه میکنم میبینم توی همه مراحل زندگیم نامحسوس از این قاعده پیروی کردم. مهد که میرفتم آهنگ میذاشتن و خیلی قشنگ میرقصیدم بعد ازون دیگه کسی رقصی از من ندید! بعد سر 18 سالگی رفتم گواهینامه رانندگیمو گرفتم و الان چندساله دیگه گذاشتمش کنار! یکی دیگش اون دوره چندماهه بیماری لاعلاج یکی از نزدیکان بود که یکسال بیشتر طول نکشید و طی این یکسال بیشتر از ظرفیتم انرژی گذاشتم صبح تا عصر میرفتم خونشون و تاجایی کمک حال بود. اما ماههای آخر از لحاظ روحی کم آوردم و این روند رو به یکباره قطع کردم. یجورایی سرم رو بردم تو لاک خودم و از تراژدی که داشت به سرانجام میرسید فرار کردم. اون یکیش جریان تحصیلاتم بود، سال اول اون رشته ای که دوست داشتم قبول شدم و به موقع لیسانسمم گرفتم. ولی باز اون هیولا ظاهر شد! بین دوراهی رفتن سرکار و ادامه تحصیل گیر کردم! فقطم خودم تصمیم گیرنده نبودم، بعضی از آشناها از سرلطف اون زمانی که من تصمیم گرفته بودم درس بخونم برام کار پیدا میکردن، بعد چندهفته رفتن و سردُئُوندن میرسیدم به جایی که دیدم وقتم هدر رفته و از هردوش ناکام موندم! این شد که بدتر از هردفعه دیگه ای تو لاک خودم فرو رفتم.. میخواستم درست انتخاب کنم، میخواستم برای یکبارم که شده به حرف دیگران و طعنه هاشون که چرا سرکار نرفتی بی اهمیت باشم. میگفت خیلیا هستن مجبورن برن سرکار و پول درآرن[یجوری معذبم میکرد که یعنی توکه خونِت رنگین تر از دیگران نیست!] اینو راست میگفت! ولی خوب همه مثل هم نیستن! چرا بالاتر از منو نمیبینی که چندسال سختی به خودش میده تا به هدفش برسه؟ خیلی چیزا هست که شاید اون ندونه. شاید خیلیا ندونن ولی تز میدن و اطرافیانشونو گمراه میکنن. حالا این نیست که من آدم دهن بین و بدون قوه تصمیم گیری باشم ولی یه موقعیتهایی هست آدم به همفکری نیاز داره. احتیاج داره یکی نشون بده دردشو میفهمی؛ تو این موقعیته که اگه خودتم نخوای نظر دیگران برات مهم میشه، شاید به توصیه هاشون عمل نکنی ولی تاثیر میگیری و این میشه که نمیدونی باید چیکار کنی و افسرده میشی.

چندوقتیه تو بد برزخی افتادم، همه اینا بود جریان خارج رفتن هم بهشون اضافه شد؛ در مورد این یکی هیچ تزی ندارم! این یکیو با هیچ ترازویی نمیتونم وزن کنم. اینجاش مثل فیلم جدایی نادر از سیمین شده که نادر به سیمین میگفت تو ترسویی و به خاطر ترسته که داری فرار میکنی و از ایران میری!

زردِ قناری

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا پیش از هر فریادی لازم است

سرما زده و سوز ه و پاییز فراری
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری
اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده
ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده
یخ بسته گل گلدون ها انگار
طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد
برگی دیگه نیست روی درختها سرماست فقط میون حرفا
هر چی که بوده توی طبیعت قایم کرده یکی میون برفا
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت، عشقم مُرد، یارم رفت

ترانه سرا: مسعود فردمنش