ترانه های خاطره انگیز نزدیک عیدنوروز دهه70 که از تلویزیون پخش میشد

دهه شصت و هفتاد از تلویزیون یه سری آهنگهایی پخش میشد که شاید خاص نبودن ولی برای من خاص شدن مخصوصا که الان دیگه فکر نمیکنم حتی اینها هم اجازه پخش داشته باشن :D

یاد بچگیام و نزدیکای عید و روزای خوبی که داشتم همه با گوشه ای از این آهنگها برام رنگ تازه ای میگیره. امیدوارم روزها و سالهای بهتری پیش رو داشته باشیم تا حسرت گذشته هارو نخوریم دیگه ♥

 

زیباست در باران تازه شدنها

رقص گلها در آغوش چمن ها

می رسد پیغام آسمانی ، زندگانی زیبا زندگانی..

ای خوشا در سحن سبزه گلشن

قصه گفتنهای باران با من

نقل تر میبارد دامن دامن

چشم دل از این همه زیبایی روشن

چشمه در چشم شادی میجوشد

خاک عریان رخت از گل میپوشد

نقل تر میبارد دامن دامن

چشم دل از اینهمه زیبایی روشن

ای نسیم ای سحر ای پیک بهاری

در پر خود پیغام از دلبر داری

بوی گل میکشدم سوی شکفتن

بوی وفا بوی صفا بوی شکفتن

نغمه خوان چلچله در جشن گلها

نو به نو میخواند هستی زیبا

Download

================================

گل میروید به باغ، گل میروید

با شبنم صبحگاه رخ میشوید

گل جلوه ای از جمال جانانه ی ما

بلبل به ترانه وصف او میگوید

ابر آمد و بر سر چمن گوهر ریخت

از ژاله به جام لاله ها اختر ریخت

این قاصد کوی دوست، این پیک بهار

در ساغر روح عارفان باور ریخت

گل میروید به باغ، گل میروید

با شبنم صبحگاه رخ میشوید

Download

================================


بهار آمد با عطر گل راز

زند بلبل با نغمه ی آواز

نوا آمد از باغ و دشت و دمن:

بیا که روشن شده لاله به صحرا

به باغ سبزه چه نقشی زده باران

که اکنون دل عاشق شده شیدا

زه بهاران شده شکوفه باران گلشن

بنگر ای گل من لطف خدا را

لاله رویید زمین پر گل و ریحان بینی

ز شقایق همه جا گشته چراغان بیا

بیا که روشن شده لاله به صحرا

به باغ سبزه چه نقشی زده باران

Download

================================

سرشارم امشب از غزل سرشارم امشب

بیدارم امشب تا سحر بیدارم امشب

اشک است و لبخند و گل و آیینه بازی

پرواز آهی نغمه ای عرض نیازی

اشکست و لبخند و گل و آینه بازی

پرواز آهی نغمه ای عرض نیازی

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

 ذوق شکفتن در دلم سر میکشد باز..

مرغ امیدم در افق پر میکشد باز..

در کوچه ی نور و صدا ره میسپارم

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

در کوچه ی نور و صدا ره میسپارم

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را..

Download

================================

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

دوباره پنجره ها بال عشق باز کردند

دوباره آینه ها با تو مهربان شده اند

شکوفه های معطر دوباره میخندند

که میزبان قدمهای ارغوان شده اند

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

بهار آمد و آن لاله های روشن دشت

چراغ خلوت شبهای عاشقان شده اند

سنوبران جوان روی شانه های زمین

دوباره چتر گشودند و سایبان شده اند

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

Download

================================

قاصد سبز بهار؛ بر لبش پیغام یار

باز هم در میزند، باز هم در میزند

در میان سینه ام؛ شادمان و بیقرار

باز دل پر میزند، باز دل پر میزند

نُقل تر پاشید ابر و نم نم باران گرفت

چون درخت و سبزه دلها هم جوان شد جان گرفت

در بهار تازه دل هم برگ و باری تازه یافت

چشم بینا در جهان دل بهاری تازه یافت

وصل شد این سو و آن سو با پل رنگین کمان

خاک بالید و برآمد بوسه زد بر آسمان

قاصد سبز بهار؛ بر لبش پیغام یار

باز هم در میزند، باز هم در میزند

در میان سینه ام؛ شادمان و بیقرار

باز دل پر میزند، باز دل پر میزند

در بهاران تازه شد ، فرصت دیدارها

شاد بنگر با نسیم ، رقص گندمزارها

قهرها خود مهر شد ، گل دمید از خارها

نغمه ها سر داده اند، بلبلان با سارها ، بلبلان با سارها…

Download

================================

محبت در دلم چون آب جوشید

زنور روشن مهتاب نوشید

سحرگاهان چو شبنم از سر شوق

صبوری کرد تا دیدار خورشید

من از دنیای عشق و شور مستی

چنین افتاده ام در دام هستی

به بند خود گرفتار و اسیرم

رهایم کن رها از خودپرستی

محبت در دلم چون آب جوشید

ز نور روشن مهتاب نوشید

سحرگاهان چو شبنم از سر شوق

صبوری کرد تا دیدار خورشید

ای رها ای رها.. به دریاهای محنت ، بجو راز محبت ، اگر داری امید ساحل ای دوست.. مشو از زورق دل غافل ای دوست..

Download

================================

وقتی که پا میذاره

دریا به روی شنها

مرغابیها میشورن

پرهاشونو تو دریا

وقتی برای ساحل

دریا صدف میاره

شبها به روی بندر

بارون ماه میباره

یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه

تا ساحل زندگی با من شنا میکنه

وقتی موجای سنگین ، از پله های دریا ، میرن که سر بذارن ، به روی تخته سنگا

وقتی که دست دریا ، رو شونه ی غروبه ، خورشید خانوم هراسون ، تو خونه ی غروبه

یاد تو در دل من ، طوفان به پا میکنه

تا ساحل زندگی ، با من شنا میکنه

حالا غروب که میشه ، بی تو دلم میگیره

مثل ماهی تو ساحل ، جون میده و میمیره

بعد تو مرغابیها

همزاد آب نمیشن

موجهای خسته بی تو

زنجیر خواب نمیشن

Download

================================

مهربان شو آفتاب نوبهار

برق شادی زد سحاب نوبهار

داستان صحبت گل با نسیم

تازه گشته در کتاب نوبهار

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

جویبار و چشمه و کوه و چمن

شاد و مستند از شراب نوبهار

قصه ی بی برگی و سرمای دل

محو شد در التهاب نوبهار

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

دیدگان جان و دل روشن کند

جلوه های بی حساب نوبهار

دوستان، دوستان، در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد

Download

================================

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید..

برگهای سبز بید!

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد..

خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار..

خوش به حال چشمه ها و دشتها..

خوش به حال دانه ها و سبزه ها..

خوش به حال غنچه های نیمه باز…

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز..

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

Download

================================

باز آهنگ طراوت میکند

از گل و باران حکایت میکند

از درخت مهر سیبی میکند

در میان شهر قسمت میکند

بوسه بر دست محبت میزند

از صمیمیت حمایت میکند

با دلی از آینه تابنده تر

هر تبسم را اجابت میکند

آیه ی تطهیر دلهامان صفاست

روز و شب آن را تلاوت میکند

مهربانی میکنم گرباکسی

از خدای خود اطاعت میکنم

Download

ویوا وی!

Bulb © Dennis Fischerقوانین پیشفرض حاکم بر دنیا با گذر زمان پوسته سختی به خودش گرفت و پیچیده تر شد، اونقدر به خودش پیچ و تاب خورد و کلاف تنید که معلوم نشد روح بی آلایش مردمانش تو کدوم هزارتو گم شده!

امروز همون بچه ای که از سر نداری یا حسادت اسباب بازی دوستش رو برداشت و واسه خودش قایم کرد، با رشد توانایی پنهان کاری و توانایی تظاهر به راستگویی و.. که امروز تبحر بیشتری درش پیدا کرده به مراتب از اون بچه ی مالباخته دیروز و بیچاره ی امروز در این روزگار موفقتره.

..و بی نهایت تیپ مختلف که دور و برمون وول میخورن!

نقشها ثابته،آدمها میان و میرن و این نقشها رو بارها بازی میکنن و بازم میرن و بازم و بازم و بازم… ما هم نقش بازی میکنیم، گاهی وقتها تقلید میکنیم و گاهی وقتها هم برمیگردیم به  خود بچگیهامون به اون واقعیتی که هستیم؛ شفاف و نورانی!

بچه ی خوب، امروز به تقاص دیروز بد شده و بچه بد دیروز، امروز رُل خوب رو بازی میکنه. و بعضی جاهای دیگه هم خوب، خوب مونده و بد هم بد..

بد میاد و میره و بدی باز جاشو میگیره.این یکی پیشرفته تر میشه و اینبار در پوسته ی خوبی قایم میشه و خودش رو خوب جا میزنه و خیلیارو گول میزنه و خیلیارو نه، ولی  اینم باز میره. دفعه بعدی شاید بیشتریارو گول بزنه و قویتر از قبل، ولی بازم میره… میره و بازم میره انقدر که  مسیرش جاری به سمت دوردستها جایی که طول و عرض و زمان و مکان با هم یکی شدن و فرقی بین بد و خوب نیست پیش بره و شاید روزی برسه که نه خوبی برنده باشه نه بدی.

حُزن آباد

Photo By Aria Mehrرفته بودیم حسن آباد برای خرید کاموا و میل بافتنی و غیره.. کنار پل مغازه های کاموا فروشی بود و سیل عظیم خانومایی که اکثرا چادری و مسن بودن. رفتیم تو یه مغازه مادرم میخواست چندتا کامواشو که قبلا فروشنده تو یه روز خلوت و آروم بهش گفته بود «اگه نخواستی بیار پسش میگیریم» رو پس بدیم! اما وقتی جریان رو شرح دادیم  با یه حالا بد و توهین آمیزی جواب سربالا داد! خلاصه منم یواشی به مادر گفتم بیا بریم ولش کن.. بعد از اونم به جاهای دیگه سر زدیم که اونجا دیگه فروشنده نزدیک بود مشتری خانوم خیلی پیر رو بزنه دیگه! و یه مغازه دیگه هم به این ترتیب دوباره با مشتری پیرزن دعوا کردن..البته من با اینکه بهم برخورده بود ولی بیشتر حق رو به فروشنده ها میدادم! نحوه رفتار خانومهایی که معلوم بود خیلی زود شوهرشون داده بودن و شاید متناسب با رشد جسمانیشون که در دوره نوجوانی به پایان میرسه، رشد و بلوغ اجتماعیشون هم در همون نقطه عطف بیشتر بالا نیومده و مشغله ذهنی جز زندگی خانواده شون نداشتن (البته این نسبیه، ولی در کل در خیلی موارد کیفیت جای خودشو به کمیت میده) همین مورد هم که درسشون رو تا دوره راهنمایی یا دبیرستان بیشتر ادامه ندادن یکی از پس رفتهای اجتماعی میتونه باشه.

این جهان کوه‌است و فعل ما ندا…. باز گردد این نداها را صدا (مثنوی)

من اون روز فهمیدم رفتار فروشنده های عصبی و پرخاشگر بازتاب رفتار همین خانومهای چادری و سمج خریدار کاموا بود. کسانی که به اصرار کامواهای زیادی مطالبه میکردن یا بعضیاشونم مثل ما(!) اومده بودن کامواهای دستخوردشون رو پس بدن(البته کاموای ما دستخورده نبود و محترمانه رفتار کردیم!!) و در راس همه اینها خانم هایی که تو این گیرودار چندتا کاموا هم بلند میکردن!

خواستم بگم چادر اگه حجاب برتر هست و مصونیت میاره ولی یه چیزی از اون واجبتر هم هست که علاوه بر مصونیت احترام و جامعه سالمتری هم در پیش داره! احترام بذار و درست رفتار کن تا احترام ببینی(البته من فکر نمیکنم خانومهایی که من دیدم از این رفتارها ناراحت شده باشند) این یه نمونه کوچکی بود که من اون روز دیدم. مشت نمونه خروار..

یاد اون پست قبلیم که درمورد سپاه دانش بود افتادم.. اینجا که تهران و پایتخته به این صورته وای به حال اون روستای دور افتاده و محرومی که چندسال باید زمان بگذره تا یه تحول مثبتی به غیر از اینایی که تو صدا و سیما فقط نشونشون میدن صورت بگیره و بفهمن چی میتونستن باشن و چی میتونستن پرورش بدن ولی متاسفانه آفت لعنتی که به جون این مملکت افتاده ای اجازه رو نمیده!

*این عکسی که گذاشتم از فلیکر و لینک دادم 2008 گرفته شده. اول شک کردم اینجا همونجایی که رفته بودم! خیلی عوض شده،چه حیف..

بازم سکوت میکنم..

تعریف میکرد یه ماه زودتر به راه افتادی. یه روز دیدیم پاشدی رو پاهات ایستادی و تند از این سر اتاق دویدی اون سر! بعد نشستی و از اونروز تا یه مدت مدیدی دیگه روی پاهات نایستادی! حالا از اون جریان به بعد نگاه میکنم میبینم توی همه مراحل زندگیم نامحسوس از این قاعده پیروی کردم. مهد که میرفتم آهنگ میذاشتن و خیلی قشنگ میرقصیدم بعد ازون دیگه کسی رقصی از من ندید! بعد سر 18 سالگی رفتم گواهینامه رانندگیمو گرفتم و الان چندساله دیگه گذاشتمش کنار! یکی دیگش اون دوره چندماهه بیماری لاعلاج یکی از نزدیکان بود که یکسال بیشتر طول نکشید و طی این یکسال بیشتر از ظرفیتم انرژی گذاشتم صبح تا عصر میرفتم خونشون و تاجایی کمک حال بود. اما ماههای آخر از لحاظ روحی کم آوردم و این روند رو به یکباره قطع کردم. یجورایی سرم رو بردم تو لاک خودم و از تراژدی که داشت به سرانجام میرسید فرار کردم. اون یکیش جریان تحصیلاتم بود، سال اول اون رشته ای که دوست داشتم قبول شدم و به موقع لیسانسمم گرفتم. ولی باز اون هیولا ظاهر شد! بین دوراهی رفتن سرکار و ادامه تحصیل گیر کردم! فقطم خودم تصمیم گیرنده نبودم، بعضی از آشناها از سرلطف اون زمانی که من تصمیم گرفته بودم درس بخونم برام کار پیدا میکردن، بعد چندهفته رفتن و سردُئُوندن میرسیدم به جایی که دیدم وقتم هدر رفته و از هردوش ناکام موندم! این شد که بدتر از هردفعه دیگه ای تو لاک خودم فرو رفتم.. میخواستم درست انتخاب کنم، میخواستم برای یکبارم که شده به حرف دیگران و طعنه هاشون که چرا سرکار نرفتی بی اهمیت باشم. میگفت خیلیا هستن مجبورن برن سرکار و پول درآرن[یجوری معذبم میکرد که یعنی توکه خونِت رنگین تر از دیگران نیست!] اینو راست میگفت! ولی خوب همه مثل هم نیستن! چرا بالاتر از منو نمیبینی که چندسال سختی به خودش میده تا به هدفش برسه؟ خیلی چیزا هست که شاید اون ندونه. شاید خیلیا ندونن ولی تز میدن و اطرافیانشونو گمراه میکنن. حالا این نیست که من آدم دهن بین و بدون قوه تصمیم گیری باشم ولی یه موقعیتهایی هست آدم به همفکری نیاز داره. احتیاج داره یکی نشون بده دردشو میفهمی؛ تو این موقعیته که اگه خودتم نخوای نظر دیگران برات مهم میشه، شاید به توصیه هاشون عمل نکنی ولی تاثیر میگیری و این میشه که نمیدونی باید چیکار کنی و افسرده میشی.

چندوقتیه تو بد برزخی افتادم، همه اینا بود جریان خارج رفتن هم بهشون اضافه شد؛ در مورد این یکی هیچ تزی ندارم! این یکیو با هیچ ترازویی نمیتونم وزن کنم. اینجاش مثل فیلم جدایی نادر از سیمین شده که نادر به سیمین میگفت تو ترسویی و به خاطر ترسته که داری فرار میکنی و از ایران میری!

زردِ قناری

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا پیش از هر فریادی لازم است

سرما زده و سوز ه و پاییز فراری
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری
اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده
ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده
یخ بسته گل گلدون ها انگار
طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد
برگی دیگه نیست روی درختها سرماست فقط میون حرفا
هر چی که بوده توی طبیعت قایم کرده یکی میون برفا
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت، عشقم مُرد، یارم رفت

ترانه سرا: مسعود فردمنش

سنت پرست

از این بخش کتاب خوشم اومد. نوشتم برای خودم روی کاغذ و گفتم بذارمش تو بلاگم بد نیست. با باقی چیزاش کاری ندارم….

 

احتراز از تحول و تکاپو و تاکید بر سیر و سلوک نیاکان و به عبارت دیگر پرستش بی قید و شرط سنن که عرفا «کهنه پرستی» یا «ارتجاع» خوانده می شود، جامعه را به رکود و سکون و انحطاط میکشد. بنابراین «سنت پرستی» یکی از امراض خطرناک اجتماعی است که قرون متمادی پیکر اجتماع را دچار لطمه و سکته ساخته و به قاطبه مردمان مخصوصا پیشروان و نوخواهان زیانهای بیشمار رسانیده است.

این بیماری مانند هر بیماری اجتماعی دیگر مولود عوامل گوناگونای است . با این وصف به نظر ، میتوان همه این عوامل را در بازپسین تحلیل به دو عامل اساسی تحویل کرد: عامل اول احتیاج ععمومی بشر است به ثبات و آرامش، عامل دوم مصلحت خداوندان زور و زر است.

بی آنکه چون افلاطون، سواد اعظم اجتماع را «گوسفند» بنامیم و جامعه را نیازمند طبقه ممتاز «شبانان» بدانیم، باور داریم که از پیدایش بشر تا عصر حاضر اکثر افراد هرجامعه بدلایل چندی از دانش بی نصیب مانده و به جهل و بی خبری عمر گذاشته اند. این نکته نیز روشن است که فرد جاهل، بنده ی بی اراده ی عادت و تقلید است و گوسفندوار از راهی میرود که در آغاز پیموده است. در آغاز هم راهی را برگزیده است که دیگران -اکثریت جامعه- پیش گرفته و رفته اند. این راه، چه هموار و مستقیم و «اقصر فاصله» باشد چه نباشد، همچنان مطلوب جماعت میماند. زیرا اینان به خواست خود طی طریق نمی کنند، بلکه به انگیزه عادت و تقلید ، در پی دیگران روانه می شوند و از تنها روی و تازه جویی می پرهیزند.

داستان انسان سنت پرست، سرگذشت کشتی شکستگانی را می ماند که در دریای بیکران ساحل نجاتی نمی بینند. پس چندان به نگرانی و بیم می افتند که نسنجیده و کورکورانه به تقلید یکدیگر، حتی به تقلید آنانی که طعمه دریا شدند، به هر تخته پاره سست و فرسوده ای چنگ می زند و از جستجوی راه حقیقی نجات و نیل به ساحل مراد غفلت می ورزند. از این رو نه تنها به دریانوردان دلیر و هوشیاری که به نجاتشان می شتابند، رو نمی آورند بلکه قصدجان آنان را نیز می کنند.

در اجتماعات بشری ،سنت های عتیق ، بتهای کهن و به زبان جامعه شناسان «تابوها» در حکمم همان تخته پاره است در دریا آزاداندیشان و روشن بینان نیز همانند دریانوردان بی باک و فداکارند.

روسو: هیچ زورمندی نمی تواند همیشه از مخالفت و طغیان مردم مصون بماند و حکومت خود و اخلاف خود را کامل تامین کند. مگر اینکه «زور» عریان نامشروع را لباس «قانون» بپوشاند و به صورت «حق» در آورد. بسیاری مردمان به سختی تسلیم زور می شوند، اما تقریبا همه کس با خضوع و خشوع به نوع حق – حقی که باطنا به سود اقویاست – گردن می دهد. از این رو ستمگران به مرور ایام زورگویی خود را «حق» و «قانون» تلقی میکنند.

 »در آستانه رستاخیز رسالهای در باب دینامیسم تاریخ» امیرحسین آریان پور

هنرمند پزشک روانی است

«فرویدیسم با اشاراتی به ادبیات و عرفان» اثر امیرحسین آریان پور

جنون و نبوغ

گاه بیماری های روانی متعالی می شود و به صورت جلوه های نبوغ در می آیند. زیرا ناخوشی های روانی به فعالیت متعالی روان نیز می ماند، زیرا هر دو منشایی واحد دارند(ناخودآگاهی) و فقط یکی تصفیه و تزئین شده و دیگری بی آرایه و پیرایه تظاهر کرده است. بنابراین تمام تجلیات ناخودآگاه -از جنون گرفته تا نبوغ- وجوهی مشترک دارند و به قول ارنست جونز » نباید فراموش کنیم که بیماری روانی جلوه ایست از همان نیروها و کشش هایی که منشا عالیترین خواست ها و کاملترین اقدامات نوع ما شده است.» هرگاه نتوان وازدگی را به وسایلی مثل خواب و خیال و بازی و شوخی و فعالیت های متعالی جبران کرد، ناخوشی روانی پرهیز ناپذیر است. پس وجوه عالی ناخودآگاه (نبوغ) و وجوه دانی آن (جنون) هر دو سر و ته یک کرباسند، و نوابغ و مجانین، هر دو دسته، از مردمان غیرمتعارف محسوب می شوند. بلفظ دیگر، نابغه مجنونی است که میتواند جنون خود را به دلخواه جامعه بیاراید.

هنرمند بیمار دردمندی است که برای تخفیف درد خود ناله میکند و درد دل میکند. ولی چون از تکلفات و تصنعات و قیود و عوارض بیگانه است و آنچه استاد ازل گفت بگو، میگوید، دردهایش به چشم دیگران بیگانه نمی آیدو پیامش مردمان را به همدردی و دلسوزی و رقت می آورد. از اینروست که هنر، زبان شیوای اعماق وجود انسانست، کهنه شدنی نیست، در هر زمان و مکانی فهم می شود و مفتاح چم و خم روان انسانی است.

هنرمند با آنکه بیماری رنجور است، پزشکی حاذق نیز می باشد. بیماریست که خود به موهبت طبابت آراسته است، زیرا «رنج کشیده طبیب است» و خود و دیگران را شفا تواند داد. هنگامیکه هنرمند به مقتضای وازدگی از عالم واقع میرمد و به عالم خیال می رود، از نیروهای ناخودآگاه سود می جوید و کامهای وازده را چنان می آراید که هم سانسور(واکنش مغز نسبت به اتفاقات ناخوشایند) مانع ابراز آنها نمی شود و هم در نظر دیگران خوش می آید و سبب اشتهار و افتخار او میگردد و محرومیت ها و نا خوشی های او را جبران می کند. در این صورت هنرمند آدم محرومی است که در عالم خیال منزوی می شود ، ولی پس از چندگاه به واقعیت باز می گردد؛ بیماریست که به مرگ پناه می برد و به نعمت «ولادت مجدد» و زندگانی نو نایل می آید.

یک اثر هنری وقتی درست به دل ما می نشیند و ما را تکان می دهد که بر الگوی روانی ما منطبق شود و زبان حال خود ما باشد.

ابداع هنری مستلزم عوامل و شرایط چندی است:

یکی از این عوامل وجود وازدگی های شدید است. تا کسی در زندگانی عملی محروم و وازده نشود، به عالم خیال رو نمی نماید، و تا خاطری مغموم و دلی پردرد نباشد، شعر و نقاشی و موسیقی نمی زاید. عامل دیگر ابداع هنر اتکا به ناخودآگاه است. کسانی که به اقتضای زندگانی اجتماعی از خویشتن خویش، از فردیت و انانیت و عمق وجود خود غافلند و کمتر مجال می یابند تا گوش به ناخودآگاهی فرادهند از ابداع هنر ارج دار قاصرند. زیرا چشمه زاینده هنر و سرمایه نبوغ و کرامت روان ناخودآگاه است.

سپاه دانش دیروز و بیسوادی خاموش امروز!

چندروز پیش یه ویدئو دیدم از یکی از مدارس شهرستانی که معلم دوتا پسربچه رو کتک میزنه و بعد وادارشون میکنه که همدیگه رو بزنن.. +

یادم افتاد شنیده بودم از خانواده که زمان شاه اینایی که میرفتن خدمت، دیپلم به بالاهاشون رو میفرستادن تو مدارس شهرستان ها به عنوان معلم خدمت کنن. حالا چه مشکلایی داشته که منهلش کردن…(؟) خیلی ساده میخوام عنوان کنم، رفتن نیروهای جوان به این شهرها و دادن اطلاعات و انگیزه به بچه های مناطق دورافتاده برای داشتن زندگی بهتر میتونست خیلی به بهبود کیفیت جامعه کمک کنه.

اینا به کنار؛ وضعیت اسف بار اینترنتمون و تفکیک جنسیتی که میخواد تو دانشگاهها اجرا بشه و اتفاقاتی که هرروزه شاهدش هستیم نشون میده که جای ارزش ها و ضد ارزشهاشون عوض شده. حالا هی بگن ما ارزشی هستیم!

مُشک آن است که خود ببوید..

اینا چرخه تکاملشون متوقف شده!

گروه های مختلفی داریم، هرشخصی منافع خودشو داره و سعی در پا برجا نگه داشتن سهمش بدور از چنگال گروههای رقیب مخالف خودش. این وسط دیگرانی هم هستن (شاید ما) که بی خبر در هر عرصه ای از جنگ زیرپوستی این گروه ها با هم بی صدا و آروم ضربه میخوریم. یه نمونه ش فرضیه داروینیسم و حواشی مختلفش..

در تئوری تکامل اولین و ابتدایی ترین اشکال حیات وقتی متجلی گردید که واکنش های شیمیایی معینی مواد بی جان را به حالت زنده در آورد.

این واکنش های شیمیایی مهرتایید داروینیسم ها بر بی خدایی این جهان هست؛ و شایدم باشه! حداقل اعتقادات افرادی که از این نظریه دفاع کردن اینطور بوده.. ولی با اینحال هدف وسیله رو توجیه نمیکنه! منطق و روش این افراد علمی بوده و به نوعی سعی میکنن از درون به اصل ماجرا برسند نه بالعکس! اونطرف قضیه هم افرادی هستن که داروینیسم رو مورد انتقاد قرار دادن و با نشانه هایی سعی کردن بکوبوننش. ولی خوب چه فایده که زبونشون یکی و دلایلشون منطقی نیست!

زمانهای گذشته به جادو و کیمیاگری خیلی اعتقاد داشتن وبه عبارتی  قدرت ماورایی همه کاره بوده. حالا چطور و چگونه بوده (افرادی که به واکنش های شیمیایی آشنا بودن، یا ماشین زمان یا واقعا همون قدرت ماورایی دستش تو کار بوده) بماند! در عصر حاضر  علم شیمی و شاخه های مختلفش پیشرفت های بسیاری کرده و مطمئنا اگه یکی از اون آدمای عصر جادوگری و یه شیمیست رو در برابر هم قرار میدادیم یقینا اون آدم قدیمیه فکر میکرد طرف(شیمیست) جادوگره.. اینکه جوامع غربی از نظر علمی از جوامع ما پیشرفته تر هستن شکی نیست؛ این اسمش خودباختگی نیست حقیقته. به ساده ترین روش میشه گفت پیشینه ی قوی ای پشت این ماجراست. و مطمئنا علوم تجربی چیزی نیست که بشه با مسائل سیاسی و مذهبی توجیهش کرد. خلاصه کنم، من به شخصه متوجه نشدم شباهت آناتومی بدن موجودات زنده به همدیگه اگه بر این اصل باشه که منشا یکسانی نداشتن و هرکدوم جد مختص خودشون رو داشتن(مذهبی ها) با چه دلیل منطقی میشه توصیفش کرد!؟ و اینکه اگر گفته شده آفریننده این مجموعه به یک اشاره جهان رو ساخته  ساز و کارش به چه صورت بوده پس؟ فکر نمیکنن که اینا (داروینیسم) یجورایی سعی دارن با دلیل و مدرک و زور بازوی خودشون حقیقت ماجرا رو کشف کنن و به اصل ماجرا(شاید خدا) برسن!؟

پُزِ عالی

یه زمانی وقتی کوچکتر بودم بچه های دور و بَرَم برای بزرگ نشون دادن خودشون همش قوپی میومدن که بگن ما خیلی فولانیم و دیگه بزرگ شدیم.. اینا هیچوقت بزرگ نمیشن انگار، همیشه دنبال یه چیزی هستن که باهاش خودشونو راضی نگه دارن.  یه وقتایی لازمه آدم با خودش تنها باشه و مسائلی فکر کنه که شاید از نظرش بی اهمیت جلوه میکنن. همین جریان سیب نیوتن مثلا…

این شهری که ما توش زندگی میکنیم از جمعیت داره منفجر میشه، سرگرمی مردممونم شده سرک کشیدن تو زندگی همدیگه و پُز دادن بچه هاشون به هم؛ چه جای پیشرفتی میشه براش آرزو کرد!؟