هستیم ولی نیستیم


یه جایی بود میگفت این رنگهایی که ما میبینیم و این دنیایی که ما از چشم و ذهنمون تصورش میکنم بواقع این شکلی نیست. یعنی سیستم ادراکی و حسی ما با این اندازه از تجزیه تحلیل دنیای ای به این بزرگی قاصر هست. یا مثلا میگن این دنیا برزخ یا جهنم دنیای پیشین دیگه ای بوده و یا ما زندگیهای مختلفی داریم و الی آخر… .

من خودم کلا هربار یه فکری به سرم میزنه، همیشه یه گوشه ذهنم درگیر اینجور مسائله و به نظرم هر کدوم از ما یه رسالتی داریم و تو این چند دهه زندگیمون باید ماموریتمون رو به پایان برسونیم. حالا هرچی که هست، ساده یا سخت، کوچیک یا بزرگ به هرحال در دراز مدت منش رفتاریمون و یا همون ماموریتی که رو این کره خاکی داریم مطمئنا دامنه اثراتش به مراتب وسعت داره. شاید خودمون متوجه نباشیم و انقد مشغله فکری داشته باشیم که دیگه جایی برای این حرفا نباشه ولی همین که به کسی خوبی میکنی یا حرفی به شخصی بزنی که کل زندگیشو تحت الشعاع خودش قرار بده و به کل مسیر زندگیشو عوض کنه همه نشون از اون هدفی میده که شما ناخواسته و یا شایدم آگاهانه اونی در زندگیت اجرا کردی. شاید به خاطر همین حس درونیه که به خوبی گرایش داریم. به دنبال ابدی شدن اون چیزی که از درون ما میجوشه و میل به بودن داره.

هفته ای که گذشت یکی از عزیزانم رو از دست دادم(خاله م) و دیدن اون صحنه ها و قبرهای سینه شکافته ای که با دهان باز منتظر بلعیدن انسانهایی بودن که اون لحظه مطمئنا همه شون زنده بودن و از فرداشون بی خبر. به هرحال به نظرم مرگ هرچی هست(حالا یا پایان هست یا نیست!) از خواب شیرین تر و آرامش بخش تر هست.

بحران هویت

میگفت از وقتی دخترا مجبور شدن روسری و چادر سرشون کنن اینطوری شده، چه بخوایم و نخوایم یه بخشی از کنش های اجتماعیمون معطوف به ظاهر میشه و اینه که در ایران برای خانومها یه سهم عمده ای از این روی چهره شخص صورت میگیره. درواقع از اندازه توجه و رسیدگی اون خانوم به چهره ش کم نمیشه، بلکه بیشتر روی ظاهر صورتش مانور میده. حالا این اون روی سکه ست؛ چقدر سعی میکنیم درونمون(همون سیرت) موجه باشه و از درون خودمون رو بسازیم(از کوزه همان برون تراود که در اوست)??

 

* انقدر که مچاله شدیم تو این شهر جای نفس کشیدنم نیست!

** انقد که بحران داریم این توش گُمه!

*** انقد که جهلمون مرکبه!

**** انقد که.. :(

مدیریت جهانیتو بخورم!

فصل امتحاناست به فکر رسید اون مطلبی که چند وقته گوله شده تو حلقم رو با یه مثال رو کیبورد خالی کنم.

معمولا هروقت امتحان داشته باشیم و بخوایم نمره خوبی ازش بگیریم (بیشتر ماها) میریم یه جای ساکت و خلوت تا شیش دُنگ حواسمون رو درس باشه. چون خواسته نخواسته هرچی جلوتر بریم مطالب قبلی که خونده بودیم یادمون میره.(یعنی تمرکز خیلی مهمه) مثل بافتنی میمونه حتی اگه یه حلقه ش از میله بافتنی(حافظه) خارج بشه کل بافتنی(اون چیزایی که خوندیم و واسه حفظ کردنش زحمت کشیدیم) رو به فنا میده!

خوب حالا که چی!؟ / اینه که اصلا بحثم امتحان و اینا نیست… میخوام بگم ذره ذره زمان وقتی میگن ارزش داره الکی نیست، اینکه میگن باید با برنامه پیش بریم هم … بعد کشور ما که ادعای مدیریت جهانی جدیدا پیدا کرده کجای دنیا وایساده الان!؟

اینهمه شهر و استان داریم همه سرمایه مون و آدمای کارآمدمون (بیشترش) جذب تهران شده؛ بعد تو اخبارمون یه جوری خبر میدن از شهرهای کشورمون کمتر از پرچم زردهای همه کاره تو مملکطمون :| بعد جالبتر از اون این مساله جوک های قومیتی هست که شده نمک واسه این زخممون! دیگه حالا پشت پرده ش چی میگذره خدا میدونه ولی هرچی هست بلند مدته و خطرناک!

بیایم از خودمون شروع کنیم با رفتارمون به دیگران یاد بدیم چه کارایی درست نیست(ژست و کلاس بیخودی ممنوع، جوک قومیتی ممنوع و …) . چون خیلیا تو کشور ما دسترسی به نت ندارن و انقد فکرشون مشغول درآوردن نون خُداد تومنی شده که وقت فکر کردن به این مسائلو ندارن :(

* جدای از اینهمه ضرر و زیانی که از سیاست خوردیم تو این سالها با رعایت نکردن و پایبند نبودن به اصول اخلاقی دیگه رسما به فنا میریم :(

ماهواره ها / مهران مدیری

چندروز پیش ویدئو کلیپ طنز «ماهواره ها» ی مهران مدیری تو اینترنت به اشتراک گذاشته شد و منم چون خمار قهوه تلخ بودم با اینترنت ذغالیم یه چندساعتی وقت گذاشتم و بلاخره دانلودش کردم :) البته چندسال پیش تو مجموعه نقطه چین هم از این کارا کرده بودن(اشتباه نکنم به اسم دَدی تی وی بود) ولی خوب این مفصلتر بود. در مورد «ماهواره ها» انتقادای زیادی شده بود که مهران مدیری عامل رژیمه و حقوق ثابت از فلان جا میگیره و فلان… + و پیشنهاداتی که سی دی های قهوه تلخشو کپی میکنیم که فلان بشه..!! :| اما به نظرم «ماهواره ها» فقط ضعف کانالهای ماهواره ای پارسی زبان(نه همشون بعضیاشو فقط) رو با طنز به تصویر کشیده بود و سعی نداشت به باورها و شخصیت مردم توهین کنن(یا هرچی..) این جریانات شده پیراهن عثمان واسه بعضیا :/ مگه اون آقایی که مدیری اداشو درمیاورد سمبل چیه که انتقاد و سخره گرفتنش آقای مدیری رو تبدیل کرده به %$#*@%$##؟؟؟ گاهی وقتها همین افراد، کاراشون و کانال تلویزیونی شون در هرجهتی که باشه به همون جریان صدمات  وارد میکنن و چون اینجا نیستن شاید اصلا متوجه نشن که در کل چه پیامدی داره رو افکار عموم  و فقط یه سری نظرات و بازخوردهای محدودی رو دریافت میکنن و به زعم خودشون برداشت مثبتی از عملکردشون دارن در حالیکه در ایران و جوامع مختلف اینطور نیست! یه کاری میکنن آبروی مخالفهای دیگه رو هم میبرن :|

زود قضاوت میکنیم و زودم جبهه میگیریم در برابرش. این عادت بدمون رسوند مارو به اینجایی که الان هستیم :|

لینک دانلود

دانلود – ماهواره ها / مهران مدیری – wmv – 184.1 MB

دانلود – ماهواره ها / مهران مدیری – flv – 184.32 MB

دانلود- ماهواره ها / مهران مدیری – mp4 – 153.96 MB

وی ♥ میمی جون

چیه جریان؟

گذشته از وضع مملکط و حاشیه هاش که خواسته نخواسته داره بهمون فشار میاره این روزام همراه شده با مشکلات ناخواسته خانوادگی که سیطره انداخته رو کل احوالاتمون و من کم آوردم ازش!

از زمانی که یادم میاد هرلحظه نگران سکته کردن مادربزرگم بودم. خوب من وقتی بچه بودم چون هم پدرم هم مادرم کارمند بودن پیش مادربزرگ مادریم بزرگ شدم، یعنی بیشتر پیش اونا بودم. وقتی هفت سالم بود مادربزرگم سکته مغزی کرد، وضع خیلی بدی داشت. مامانی یجورایی بزرگ خانواده بود و حرفش تو خونواده حرف اول و آخر بود و دیدن ضعفش به این شکل آزارمون میداد. اما به هرحال با گذاشتن شنت و دارو و درمان حالش بهتر شد؛ ولی باز مثل سابق نبود! از اون زمان به بعد بود که من همش گوش به زنگ بودم، هر وقت اشتباه صحبت میکرد از ترس چشامو گرد میکردم و نگاهش میکردم(به شوخی که بهش بفهمونم چی شدی!! ولی تو دلم آشوب میشد) اونم که خودش متوجه اشتباهش میشد با خنده جوابمو میداد و یواش یواش دستگیرش میشد که کجارو اشتباه کرده و من خیالم تا حدودی راحت میشد. این ترسا و تنهاییهای اون دوران گذشت تا اینکه حدود چهارده پونزده سالم بود که اینبار مامانی دوباره سکته مغزی کرد و اینبار به شد سختتر از دفعه قبلی(اونی که میترسیدم ازش سرمون اومد). به طوری که قدرت تکلم و حرکت سمت راست بدنشو از دست داد. اوضاع خوبی نبود از سوند و لوله گاواش و صدای گوش خراش ساکشن بگیر تا ذره ذره آب شدنش جلوی چشمامون که تا همین سالهاشم هنوز کابوس این شبهامه. اون روزا خاله م و مامانم به نوبت صبحا(چون خاله م مثل مادرم شاغل نبود) خاله کارهاشو میکرد و طرفهای عصر هم مادرم میومد از سرکار و با هم دیگه پیشش بودیم و مادرم کارهاشو انجام میداد. پدربزرگمم که همیشه مرد آروم و تحت الامر مامان بزرگم بود و همیشه اون زمانی که مامانی سالم بود تو کارهای خونه(آشپزی و پخت غذا) بهش کمک میکرد تو این دوران بک گراند حضور مامان و خاله م همیشه کمک بود و همیشه تو خونه و مراقب مامانی بود واین شد که کمتر از اونم دووم اورد و فوت کرد(سکته قلبی). یه سال بعدشم مادربزرگم انقد ضعیف شد و یه شب به آرومی برای همیشه به خواب ابدی رفت.

این وقایع سه سال طول کشید و هردو عزیزم پر کشیدن و رفتن. من موندم و ترس از اون روزی که اگه خدای نکرده مامان یا بابای خودم به این روز بیوفتن من باید چیکار کنم!

این روزامم همراه شده با بیماری خاله م(یه خاله بیشتر ندارم) یه دوره ای بود روزها میرفتم خونشون(برای پخت غذا و درآوردنش از تنهایی) ولی بعد از اینکه هشیاریش کم شد و وزنش به شدت کاهش پیدا کرد دیگه نتونستم برم. مادرم بعد از اینکه از سرکار برمیگرده میره خونشون و شب طرفای ساعت ده برمیگرده خونه. من بیشتر از قبل میترسم و از خودم بدم میاد. بغض تو گلوت باشه و نتونی فریادش کنی اون حالتم الان.

 

*این همش نبود.