پوسته یِ مُدرنِ فکریِ من و باطنِ پوسیده

پیش تر از اینم گفته بودم که خیلی عوض شدم؛ اخلاق، روحیات، اعتقادات، همه چی… ولی اون سِنی که این تحولات در من رخ داد سنی بود که بیشتر بافت شخصیتیم شکل گرفته بود و تغییر اون به یکجا غیر ممکن و به تبع غیرطبیعی بود. یعنی من الان تبدیل شدم به فرد دوشخصیتی که دو قسمته(دو قلو شدم الان!) قسمتی که ساخته باورها و تز خانواده بوده و قسمتی که طی این چندسال خودم دیدم و باورش کردم. با این دوگانگی کنار اومدن سخته. وقتی مجبور باشی با این دوگانگی تصمیمهای سرنوشت ساز بگیری(با وجود همه پارازیتهایی که در حالت طبیعی هم مُخل انضباط فکریت هستن) در هر صورت نتیجه خوبی بدست نمیاری. اینکه زمانی نیاز به همفکری داری و دور و برت یدونه آدم پیدا نمیشه سطح فکریش با تو یکی باشه از اون بدتر(حرفات رو دلت سنگینی کنه، حس خفگی) ینی اینطور باشه که صلاح در این ببینی اگه حرف نزنی بیشتر به نفعته(یجورایی اطرافیان به غلط کردن بندازنت!)… شاید چون متولد خردادم! :|

——————————

امروز ولنتاینه، روز 25بهمن سبز، من پای پی سی، یکی بالای جرثقیل.. آی لاو یو پی ام سی -_-

اینترنت ما..

من الانم ADSL دارم ولی جدیدا تصمیم گرفتم سرعت بالاترشو بگیرم. در این اثنا و تلفن بازیا با شرکت طرف قرارداد متوجه شدم که به کاربرای خانگی سرعت بالاتر از 128 نمیدن! میگه باید جواز کسب، شماره بازرگانی یا نظام پزشکی یا دانشجوی فولان باشی تا سرعت بالاتر رو ارائه بدیم بهتون. اونطور هم که از مجموع اظهار نظراتشون دستگیرم شد این جریانات سوری هست و فقط باید ضمیمه بشه و از این حرفا… حالا اگه یه عمر هم خانواده مون کار خلاف نکرده باشه با این قوانین دست و پا گیری که معلومم نیست از کجا اومده و به خاطر چی اینطوریه وسوسمون میکنن که این وسط واسه اینترنتی که حقمونه و پولی که داریم دوبله سوبله پرداخت میکنیم با کلی منت کمی سرعتمونو بیشتر کنن.

هستیم ولی نیستیم


یه جایی بود میگفت این رنگهایی که ما میبینیم و این دنیایی که ما از چشم و ذهنمون تصورش میکنم بواقع این شکلی نیست. یعنی سیستم ادراکی و حسی ما با این اندازه از تجزیه تحلیل دنیای ای به این بزرگی قاصر هست. یا مثلا میگن این دنیا برزخ یا جهنم دنیای پیشین دیگه ای بوده و یا ما زندگیهای مختلفی داریم و الی آخر… .

من خودم کلا هربار یه فکری به سرم میزنه، همیشه یه گوشه ذهنم درگیر اینجور مسائله و به نظرم هر کدوم از ما یه رسالتی داریم و تو این چند دهه زندگیمون باید ماموریتمون رو به پایان برسونیم. حالا هرچی که هست، ساده یا سخت، کوچیک یا بزرگ به هرحال در دراز مدت منش رفتاریمون و یا همون ماموریتی که رو این کره خاکی داریم مطمئنا دامنه اثراتش به مراتب وسعت داره. شاید خودمون متوجه نباشیم و انقد مشغله فکری داشته باشیم که دیگه جایی برای این حرفا نباشه ولی همین که به کسی خوبی میکنی یا حرفی به شخصی بزنی که کل زندگیشو تحت الشعاع خودش قرار بده و به کل مسیر زندگیشو عوض کنه همه نشون از اون هدفی میده که شما ناخواسته و یا شایدم آگاهانه اونی در زندگیت اجرا کردی. شاید به خاطر همین حس درونیه که به خوبی گرایش داریم. به دنبال ابدی شدن اون چیزی که از درون ما میجوشه و میل به بودن داره.

هفته ای که گذشت یکی از عزیزانم رو از دست دادم(خاله م) و دیدن اون صحنه ها و قبرهای سینه شکافته ای که با دهان باز منتظر بلعیدن انسانهایی بودن که اون لحظه مطمئنا همه شون زنده بودن و از فرداشون بی خبر. به هرحال به نظرم مرگ هرچی هست(حالا یا پایان هست یا نیست!) از خواب شیرین تر و آرامش بخش تر هست.

بحران هویت

میگفت از وقتی دخترا مجبور شدن روسری و چادر سرشون کنن اینطوری شده، چه بخوایم و نخوایم یه بخشی از کنش های اجتماعیمون معطوف به ظاهر میشه و اینه که در ایران برای خانومها یه سهم عمده ای از این روی چهره شخص صورت میگیره. درواقع از اندازه توجه و رسیدگی اون خانوم به چهره ش کم نمیشه، بلکه بیشتر روی ظاهر صورتش مانور میده. حالا این اون روی سکه ست؛ چقدر سعی میکنیم درونمون(همون سیرت) موجه باشه و از درون خودمون رو بسازیم(از کوزه همان برون تراود که در اوست)??

 

* انقدر که مچاله شدیم تو این شهر جای نفس کشیدنم نیست!

** انقد که بحران داریم این توش گُمه!

*** انقد که جهلمون مرکبه!

**** انقد که.. :(

مدیریت جهانیتو بخورم!

فصل امتحاناست به فکر رسید اون مطلبی که چند وقته گوله شده تو حلقم رو با یه مثال رو کیبورد خالی کنم.

معمولا هروقت امتحان داشته باشیم و بخوایم نمره خوبی ازش بگیریم (بیشتر ماها) میریم یه جای ساکت و خلوت تا شیش دُنگ حواسمون رو درس باشه. چون خواسته نخواسته هرچی جلوتر بریم مطالب قبلی که خونده بودیم یادمون میره.(یعنی تمرکز خیلی مهمه) مثل بافتنی میمونه حتی اگه یه حلقه ش از میله بافتنی(حافظه) خارج بشه کل بافتنی(اون چیزایی که خوندیم و واسه حفظ کردنش زحمت کشیدیم) رو به فنا میده!

خوب حالا که چی!؟ / اینه که اصلا بحثم امتحان و اینا نیست… میخوام بگم ذره ذره زمان وقتی میگن ارزش داره الکی نیست، اینکه میگن باید با برنامه پیش بریم هم … بعد کشور ما که ادعای مدیریت جهانی جدیدا پیدا کرده کجای دنیا وایساده الان!؟

اینهمه شهر و استان داریم همه سرمایه مون و آدمای کارآمدمون (بیشترش) جذب تهران شده؛ بعد تو اخبارمون یه جوری خبر میدن از شهرهای کشورمون کمتر از پرچم زردهای همه کاره تو مملکطمون :| بعد جالبتر از اون این مساله جوک های قومیتی هست که شده نمک واسه این زخممون! دیگه حالا پشت پرده ش چی میگذره خدا میدونه ولی هرچی هست بلند مدته و خطرناک!

بیایم از خودمون شروع کنیم با رفتارمون به دیگران یاد بدیم چه کارایی درست نیست(ژست و کلاس بیخودی ممنوع، جوک قومیتی ممنوع و …) . چون خیلیا تو کشور ما دسترسی به نت ندارن و انقد فکرشون مشغول درآوردن نون خُداد تومنی شده که وقت فکر کردن به این مسائلو ندارن :(

* جدای از اینهمه ضرر و زیانی که از سیاست خوردیم تو این سالها با رعایت نکردن و پایبند نبودن به اصول اخلاقی دیگه رسما به فنا میریم :(

ماهواره ها / مهران مدیری

چندروز پیش ویدئو کلیپ طنز “ماهواره ها” ی مهران مدیری تو اینترنت به اشتراک گذاشته شد و منم چون خمار قهوه تلخ بودم با اینترنت ذغالیم یه چندساعتی وقت گذاشتم و بلاخره دانلودش کردم :) البته چندسال پیش تو مجموعه نقطه چین هم از این کارا کرده بودن(اشتباه نکنم به اسم دَدی تی وی بود) ولی خوب این مفصلتر بود. در مورد “ماهواره ها” انتقادای زیادی شده بود که مهران مدیری عامل رژیمه و حقوق ثابت از فلان جا میگیره و فلان… + و پیشنهاداتی که سی دی های قهوه تلخشو کپی میکنیم که فلان بشه..!! :| اما به نظرم “ماهواره ها” فقط ضعف کانالهای ماهواره ای پارسی زبان(نه همشون بعضیاشو فقط) رو با طنز به تصویر کشیده بود و سعی نداشت به باورها و شخصیت مردم توهین کنن(یا هرچی..) این جریانات شده پیراهن عثمان واسه بعضیا :/ مگه اون آقایی که مدیری اداشو درمیاورد سمبل چیه که انتقاد و سخره گرفتنش آقای مدیری رو تبدیل کرده به %$#*@%$##؟؟؟ گاهی وقتها همین افراد، کاراشون و کانال تلویزیونی شون در هرجهتی که باشه به همون جریان صدمات  وارد میکنن و چون اینجا نیستن شاید اصلا متوجه نشن که در کل چه پیامدی داره رو افکار عموم  و فقط یه سری نظرات و بازخوردهای محدودی رو دریافت میکنن و به زعم خودشون برداشت مثبتی از عملکردشون دارن در حالیکه در ایران و جوامع مختلف اینطور نیست! یه کاری میکنن آبروی مخالفهای دیگه رو هم میبرن :|

زود قضاوت میکنیم و زودم جبهه میگیریم در برابرش. این عادت بدمون رسوند مارو به اینجایی که الان هستیم :|

لینک دانلود

دانلود – ماهواره ها / مهران مدیری – wmv – 184.1 MB

دانلود – ماهواره ها / مهران مدیری – flv – 184.32 MB

دانلود- ماهواره ها / مهران مدیری – mp4 – 153.96 MB

وی ♥ میمی جون

چیه جریان؟

گذشته از وضع مملکط و حاشیه هاش که خواسته نخواسته داره بهمون فشار میاره این روزام همراه شده با مشکلات ناخواسته خانوادگی که سیطره انداخته رو کل احوالاتمون و من کم آوردم ازش!

از زمانی که یادم میاد هرلحظه نگران سکته کردن مادربزرگم بودم. خوب من وقتی بچه بودم چون هم پدرم هم مادرم کارمند بودن پیش مادربزرگ مادریم بزرگ شدم، یعنی بیشتر پیش اونا بودم. وقتی هفت سالم بود مادربزرگم سکته مغزی کرد، وضع خیلی بدی داشت. مامانی یجورایی بزرگ خانواده بود و حرفش تو خونواده حرف اول و آخر بود و دیدن ضعفش به این شکل آزارمون میداد. اما به هرحال با گذاشتن شنت و دارو و درمان حالش بهتر شد؛ ولی باز مثل سابق نبود! از اون زمان به بعد بود که من همش گوش به زنگ بودم، هر وقت اشتباه صحبت میکرد از ترس چشامو گرد میکردم و نگاهش میکردم(به شوخی که بهش بفهمونم چی شدی!! ولی تو دلم آشوب میشد) اونم که خودش متوجه اشتباهش میشد با خنده جوابمو میداد و یواش یواش دستگیرش میشد که کجارو اشتباه کرده و من خیالم تا حدودی راحت میشد. این ترسا و تنهاییهای اون دوران گذشت تا اینکه حدود چهارده پونزده سالم بود که اینبار مامانی دوباره سکته مغزی کرد و اینبار به شد سختتر از دفعه قبلی(اونی که میترسیدم ازش سرمون اومد). به طوری که قدرت تکلم و حرکت سمت راست بدنشو از دست داد. اوضاع خوبی نبود از سوند و لوله گاواش و صدای گوش خراش ساکشن بگیر تا ذره ذره آب شدنش جلوی چشمامون که تا همین سالهاشم هنوز کابوس این شبهامه. اون روزا خاله م و مامانم به نوبت صبحا(چون خاله م مثل مادرم شاغل نبود) خاله کارهاشو میکرد و طرفهای عصر هم مادرم میومد از سرکار و با هم دیگه پیشش بودیم و مادرم کارهاشو انجام میداد. پدربزرگمم که همیشه مرد آروم و تحت الامر مامان بزرگم بود و همیشه اون زمانی که مامانی سالم بود تو کارهای خونه(آشپزی و پخت غذا) بهش کمک میکرد تو این دوران بک گراند حضور مامان و خاله م همیشه کمک بود و همیشه تو خونه و مراقب مامانی بود واین شد که کمتر از اونم دووم اورد و فوت کرد(سکته قلبی). یه سال بعدشم مادربزرگم انقد ضعیف شد و یه شب به آرومی برای همیشه به خواب ابدی رفت.

این وقایع سه سال طول کشید و هردو عزیزم پر کشیدن و رفتن. من موندم و ترس از اون روزی که اگه خدای نکرده مامان یا بابای خودم به این روز بیوفتن من باید چیکار کنم!

این روزامم همراه شده با بیماری خاله م(یه خاله بیشتر ندارم) یه دوره ای بود روزها میرفتم خونشون(برای پخت غذا و درآوردنش از تنهایی) ولی بعد از اینکه هشیاریش کم شد و وزنش به شدت کاهش پیدا کرد دیگه نتونستم برم. مادرم بعد از اینکه از سرکار برمیگرده میره خونشون و شب طرفای ساعت ده برمیگرده خونه. من بیشتر از قبل میترسم و از خودم بدم میاد. بغض تو گلوت باشه و نتونی فریادش کنی اون حالتم الان.

 

*این همش نبود.

 

نامه ای به دخترم

دخترم، یادت باشه تو دنیا فقط برای دل خودت زنده باش و زندگی کن. هرچی بشه آخرش خودتی و خودت، هیشکی هم به چپش نیست که چی به سرت میاد(حتی من!)

عزیزم، همیشه جسارت داشته باش و در عمل خودتو ثابت کن، برو جلو و از هیچی نترس. ته تهش مرگه دیگه مامان جان! اسیر زندگیت نباش که خعلی نامرده!

دلبندم، در عاشقی بی پروا باش. اونی که دوسش داری رو با چنگ و دندون بچسب نذار بره، که اگه رفت دیگه رفته.. عمرا دیگه عاشق کسی بشی!

نازنینم، عشق مثل باتری این زندگیِ سگیه. عاشق باش تا ریپ نزنی و باتری خالی نکنی، چون اونوقته که از زمین و زمان برات مُدام میباره و اجازه نفس گرفتن بهت نمیده. فقط حواست باشه زیاده روی نکنی که ازون ورش بزنه بیرون سولفاته شه مادر!

یه روزی تو هم مثل من پیر میشی و حسرتشو میخوری…

قربانت/مادرت

عکس: آقای نامرئی (شایدم آفتاب پرست)

لیو بولین، هنرمند 37 ساله چینی که موفق به استتار خود با محیط شده است، اینکار بسیار سخته اما مهم این هست که امکان پذیر و شدنیه. لیو در مدت ده ساعت موفق به خلق چنین آثاری شده است به طوریکه بیشتر رهگذران تا زمانی که او حرکت نکند متوجه حضور وی نمیشوند.

باقی عکسها را در ادامه مشاهده نمایید…

به خواندن ادامه دهید

الماس کوه نور از کجا اومد و به کجا رفت؟

الماس کوه نور

بازم قهوه تلخ باعث شد چشمه بلاگ ما ی قُلی بزنه! :D سر این سریال پدرجان گفت که اینا دارن اشتباه میگن و الماس کوه نور الان انگلیسِ، ایران نیست! بعد که سرچ کردم دیدم بله! ایران نیست و فقط الماس دریای نور درحال حاضر اینجا تو ایرانه.

کوه نور زوج الماس معروف دریای نور است و هر دو از قدیمی‌ترین جواهرات شناخته شده در جهان هستند.این سنگ قیمتی از ناحیه قلعه باستانی گلکنده در نزدیکی حیدرآباد در ایالت آندرا پرادش در کشور هند در سال ۱۶۵۶ میلادی بدست آمد.

میگه: اون زمانها یه آقایی بوده به اسم ظهیرالدین محمد بابُر (۱۴۸۳ – ۱۵۳۰ میلادی) که موسس امپراتوری مغولی هند بود که آخرین امپراتوری از دوران طلایی اسلامی به‌شمار می‌آید+. اونطور که از دفترچه خاطرات ایشون(بابورنامه) به دست اومده، الماس کوه نور متعلق به راجای ناشناخته هندی(شاه Malwa) سال 1294 بوده؛ که ابتدا توسط سلطان مسلمان دهلی خریداری شده و در نهایت در سال 1526 که بابُر دهلی را تصرف کرد به وی رسید. بعد از بابُر پسرش همایون به سلطنت رسید. بعد از اینها امپراطوران مغولی دیگری به سلطنت رسیدن و در زمان اونها اتفاق خاصی نیوفتاد.(اما مثلا یکیشون بوده به اسم شهاب‌الدین محمد شاه جهان که این آقا بیشتر به خاطر ساختن آرامگاه نامی تاج محل “بنای مرمرین عشق”، که به یاد همسر ایرانی‌اش، ممتاز محل ساخته بود مشهور شده است. در دوره حکومت او همچنین تخت سلطنتی مشهور طاووس ساخته شد. یا مثلا اومده برا بابُرشاه بنای یادبود مجللی ساخته…)

آخرین امپراطور پسر هفده ساله ای بوده به نام محمدشاه، آخرین وارث کوهِ نور و دریای نور. در این حین هم امپراطوری ایران در حال گسترش بوده و سلسله ی افشاریه به سلطنت نادرشاه افشار در راس قدرت بوده و در جستجوی چندتا افسر ارشد افغان که به دهلی پناه برده بودن به محمدشاه هشدار میده که اینارو تحویل بده، اینم گوش نمیکنه و نادرشاه در سال 1739 حمله میکنه به دهلی و ایرانی ها پیروز میشن(بیش از سی هزار نفر کشته میده) و میرن سراغ غنایم و ظاهرا میدونستنم چه چیزایی داره دهلی؛ نوبت به جمع آوری غنایم که میرسه میبینن که دریای نور توی عمامه محمدشاه جاخوش کرده. نادرشاه هم زرنگی میکنه از سنت باستانی تبادل عمامه که اون دوران به نشانه دوستی و برادری بین پادشاهان انجام میگرفته استفاده میکنه و محمدشاه هم مجبور میشه عمامه ش رو دو دستی تقدیم نادرشاه کنه به اضافه الماس دریای نور که روش نصب شده! (البته اینکه این الماس دریای نور بوده یا کوه نور زیاد مطمئن نیستم، به هرحال جفتشو از محمدشاه گرفتن اوردن ایران)




نادرشاه افشار



نادر با غنائم فراوان که از هند به چنگ آورده بود به ایران بازگشت و تاج پادشاهی هند را بر سر محمد شاه گذاشت. غنائمی که نادر شاه به ایران آورد ده برابر بیشترین درآمد سالانهٔ دوران صفویه برآورد شده‌است. در میان این غنائم جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس و کره جواهرنشان شهرت دارند. نادر شهریار توانای ایران به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی توانست با به کارگیری تاکتیک‌های نوین جنگی لشکر انبوه هندوستان را در هم بکوبد. نادر شاه بزرگ توانسته بود با آموزش‌های رزمی سنگین و کارآمد ارتش خود رابه یک جنگ افزار رعب آور برای دشمن تبدیل کند. با حمله نادر به هندوستان زمینه تضعیف و انقراض امپراتوری مغولی هند یا گورکانیان را فراهم کرد و پس از مدتی دولت انگلستان توسط کمپانی هند شرقی بر این کشور استیلا یافت.


 

 

ایران در زمان نادرشاه افشاری

 

بعد از مرگ نادرشاه، پسرش شجاع شاه به سلطنت میرسه که اونم بعد در جنگی از برادرش محمود شاه شکست میخوره و با الماس کوه نور پا به فرار میذاره و میره. در سال 1830 شجاع شاه به پایتخت تحت سلطه ی ماهاراجای(شاه) لاهور، رانجیت سینگ رفته و الماس رو دودستی تقدیم پادشاه لاهور میکنه! در سال 1849 هم ماهاراجه سینگ الماس کوه نور را در جنگ با انگلیس از دست میده و اینبار و برای همیشه الماس کوه نور به انگلیسی ها میرسه. سپس در سال 1851 در طی یک مراسم خصوصی در کاخ باکینگهام الماس کوه نور به ملکه ویکتوریا تقدیم میشه. در سال 1936 هم در مجموعه ی Maltese Cross بر روی تاج ملکه الیزابت نصب میشه.

ملکه ویکتوریا – الماس کوه نور – ماهاراجا رانیجیت سینگ

ملکه الیزابت


بعد از این اتفاقات و رسیدن گوشت به زیر دندونای گربه؛ در سال 1976، ذوالفغار علی بوتو از همتای بریتانیایی خود، جیم کالاهان درخواست بازگشت الماس کوه نور رو میکنه که…خوب کالاهان هم میگه اون ممه رو لولو بُرد و لطفا آبو بریز اونجات که داره میسوزه….! کشورهای دیگه هم مثل افغانستان و هندوستان و ایران خواستار بازپس گیری این الماس بودن که با حواله های اینچنینی مواجه شدن(لابُد!) :?

در کل الماس کوه نور به ترتیب اشخاص ذیل دست به دست گشته:

محمد بابُر(هند) >>> همایون(پسر بابُر، بازم در هند)… >>> محمدشاه(شاه هفده ساله، آخرین امپراطور مغولی در هند) >>> نادرشاه افشار(ایران) >>> شجاع شاه(ایران) فراری… >>> رانجیت سینگ (لاهور) >>> انگلیس و ملکه هاش!

به هرحال، داستان تلخی بود. اصلا نگاه به گذشته برای من یکی که شیرین نیست و نخواهد بود :(

—————————————-

منابع:

nosco

Wikipedia